تبليغاتX
کسی مثل هیچکس
من خودم هستم
...

ای نکتهء اسرار الهی، که تویی

وی آینهء جمال شاهی، که تویی

بیرون ز تو نیست هر چه در عالم هست

از خود بطلب هرآنچه خواهی، که تویی.

....

                                                      "  شاعر نا معلوم"

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 14:11  توسط حمید | 

« جهان را که آفرید ؟ »
    
« جهان را ؟
من
آفریدم !
به جز آن که چون من اش
انگشتان ِ معجزه گر باشد
که را توان ِ آفرینش ِ این هست ؟

جهان را
من آفریدم .»


« جهان را چه گونه آفریدی ؟ »

« چه گونه ؟
به لطف ِ کودکانه ی اعجاز !
به جز آن که رؤیتی چون من اش باشد
(تعادل ِ ظریف ِ یکی ناممکن
در ذ ُروه ی امکان )
که را طاقت ِ پاسخ گفتن ِ این هست ؟
به کرشمه دست برآورده
جهان را
به الگوی خویش
بریدم .»

مرا اما محرابی نیست ،
که پرستش ِ من
همه
« برخوردار بودن » است .
مرا بر محرابی کتابی نیست ،
که زبان ِ من
همه
« امکان ِ سرودن » است .

مرا بر آسمان و زمین
قرار نیست
چرا که مرا
مَنیتی در کار نیست :

نه من ام من .
به زبان ِ تو سخن می گویم
و در تو می گذرم .

فرصتی تپنده ام در فاصله ی میلاد و مرگ
تا معجزه را
امکان عشوه
بر دوام ماند .

                                             "احمد شاملو  "                  

                                                  

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 17:52  توسط حمید | 

خوب بریم سراغ داستان...

اما قبلش یکمی تو ضیح لازمه!

اینکه تو داستانهایی که از پیشینیان به ما رسیده,همیشه یه چیزی پنهان شده که هدف از اون داستان میتونه باشه!

 

""میگن وقتی خداوند جهان و هر چه دراوست رو آفرید, باخودش گفت: که این نهایت توانایی من نیست

و خواست چیزی بیافرینه که به قول خودمون آخرش باشه , و دست به کار شد .

از این آفرینش آخری کالبد انسان ساخته شد!

خداوند در آفریده اش خیره شد ، با خودش گفت: حالا باید این موجود یک برتری نسبت به دیگر آفریده هام داشته باشه،

اینجا بود که به اون توانایی تفکر رو عطا کرد!

اما باز هم این کار راضیش نکرد!!

به یکباره دست بر آورد و به این موجود از روح خودش دمید!!!

و وقتی به آفریدهء خودش نگاه کرد به قول خودمون به خودش دمت گرم گفت

(به قول مسلمون جماعت: فتبارک الله احسن الخالقین).

 

حالا اینکه این داستان چه مفهوم یا پیامی میتونه داشته باشه از نظر من اینه:

وقتی خداوند از روح و جوهرهءخودش در ما دمیده یعنی که ماهم به نوبهء خودمون چیزی هستیم که میتونیم خداوند یا حد اقل دارای توانایی های خداوندی باشیم هر چند در مقیاس کوچکتر!

باز به قول مسلمونها میگن که خداوند لقب خلیفه الله یا جانشین خودش در روی زمین رو به انسان داد.

شما وقتی میخوای کسی رو به عنوان جانشین خودت انتخاب کنی

(با همین تفکر انسانی حتی)

 کسی رو انتخاب میکنی که توانایی های تورو داشته باشه!!!

 

اطاله کلام نکنیم؛

پس ماهم با این توضیح باید توانایی های خداوندی درونمون باشه،نه؟!

و یکی از توانایی های خداوند،خلق و آفرینشه.

حالا چگونه انسان میتونه بیافرینه؟؟

منظور من همینه!

ما همونجور که میاندیشیم دنیای اطرافمون رو میسازیم(اندیشیدن حسی ویا عقلانی).

تمام چیزهایی که ما در اطرافمون میبینیم همشون زمانی در ذهن انسانهای گذشته شکل گرفت.

ما در مورد هر چیز هر گونه که فکر کردیم براش اسم انتخاب کردیم،

و اون اسم باعث شد تا اون چیز تواناییی های نهفته در اون اسم رو پیدا کنه!!

(ابنجا هم یه اشاره به چیزی کردم که شاید به واقع اصل داستان بوده!!!)

 

فکر میکنم دیگه کافی باشه

هرچی بیشتر توضیح بدم داستان بیشتر میپیچه!!!!

 

حالا برگردیم سر پست قبلی:

با توجه به داستانی که این بالا بود شما فکر نمیکنید که :

آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست                      عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی.

یا اگه میشه چه شکلی و از چه طریقی؟

(حواستون باشه قراره که هم عالم و هم آدم رو باید بسازین،جفتشوون رو...)

 

شما چی میگید؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 18:55  توسط حمید | 

میدونید چیه؟

چند روز پیش داشتم با یکی از دوستان صحبت میکردم

بحث به همین بیت لسان الغیب حافظ رسید که:

آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست

                          عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی

 

شماها چی فکر میکنید؟!!

شاید تو نگاه اول حافظ متهم بشه که داره از امور خداوندی ایراد میگیره!!!(که مطمئنا اینگونه نیست)

یا اینکه منظورش این بوده که........

به هر حال منظر نظر رند شیراز چی بوده به طور یقین معلوم نیست.

 

اما در هر صورت من نظر خودم رو دارم:

اونم اینکه آره تو این عالم اون چیزی که بهش بگیم آدمی یافت نمیشه و تو همین بیت دلیل اینکه چرا نیست رو میتونیم  ببینیم: عالمی دیگر بباید ساخت......

آره ،داره میگه عالم دیگری باید ساخته بشه!

اما مخاطب این بیت کیه که بخواد این دنیای دیگه رو بسازه؟

مسلما خدا نیست!پس کیه؟

نظر من اینه که این بیت رو حافظ رو به تمامی ابناء بشر گفته.

حالا چطور این دلیل رو میارم؟

واقعیتش باید یه داستان رو براتون تعریف کنم که تو پست بعدی بهش میپردازم

 

راستی نظر شما چیه؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 17:16  توسط حمید | 
نه!

نمیخوام مطلبی از خودم بنویسم!

حس این مدت که نمینویسم خیلی لذت بخشه.

دوستش میدارم.

میدونید که......

تا خالی نشی نمیتونی دوباره پر بکنیش!!

 

"" 

گاه آنچیز ها که ما را به حقیقت می رساند

خود از آن عاری ست!

زیرا  

        تنها حقیقت است که رهایی می بخشد"""

                                      

                                                                                 برگردان شعری از مارگوت بیکل

                                                                                               به ترجمهء احمد شاملو

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 18:5  توسط حمید | 

میگن اشتباه مال انسانه!

اما تکرار اشتباه دیوانگیه!!

من یه جمله بهش اضافه میکنم:"اقرار به اشتباه پیروزیه."

 

دلایل من اینه:

اولا اینکه تا اقرار نکنی اشتباه کردی چیزی به عنوان اشتباه وجود نداره برای تو که بخوای دوباره تکرارش نکنی.

دوم اینکه اقرار به اشتباه به تو این فرصت رو میده که بتونی خودت رو اونجور که هستس بپذیری و بدونی که تو هم یه آدمی که اجازه اشتباه داره

سوم اینکه با اقرار یه اشتباه غرور بیجا از این جهت که نخوای تغییر کنی حذف میشه و بیشتر از اون توجهت ناخودآگاه جلب این میشه که اون اشتباه رو تکرار نکنی.

فکر کنم که همین چند تا کافی باشه(وگرنه میتونم تا فردا صبح دلایل جورواجور بنویسم ......)

 

حالا فکر کنم فهمیدید که چرا میگم: اقرار به اشتباه پیروزیه!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 12:38  توسط حمید | 
 

 

فکر کنم حتما تا حالا به این که"" کجای این جهان ایستاده اند""
( به این صورتی که من میگم)  فکر نکرده اید!

البته اینکه آدمای عصر ما کمتر به موقعیت زمانی و مکانی خودشون فکر میکنن جالب توجه است!!!!!!!

برگردیم سر اصل مطلب : ما کجای جهان ایستاده ایم؟

ببینید منظور من جایگاه کهکشانی و اینکه ما و کره زمین کجای جهان هستیم نیست

منظور من در کلیت دنیا از نظر شماست!

من فکر میکنم که ما به عنوان یک بخش  از این هستی(که اسمشو   انسان گذاشتیم)

باید حضور داشته باشیم

گفتم باید و تاکیدم برای اینه که به این باید اعتقاد دارم

اعتقاد کلی من اینه که نقطه ثقل هستی همین موجودکه اسمشو گذاشتیم انسان!!

امروز چه از لحاظ علمی و چه از نظر مکاتب فکری به این که

 انسان نتیجهء سیر تکامل تکوینی هستی است رسیده اند

پس اگر این موضوع صحت داشته باشه که از نظر من داره

نبودن انسان دنیارو دچار فقدان هدف میگنه و مارو دچار سردر گمی.!

انسان یا خودش و یا اتفاقی که به واسطهء انسان رخ میده

میتونن تنها توجیه سیر این هستی باشند .

 

شما نظرتون چی ؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 15:26  توسط حمید | 
دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای میخواند

رویا هایش را آسمان پرستاره نادیده میگیرد

و هر دانهء برفی به اشکی نریخته میماند

   سکوت سرشار از ناگفته هاست

......

در این سکوت حقیقت ما نهفته است

                                                  حقیقت تو و

                                                                 حقیقت من!

                                                                                      مارگوت بیکل"باز سرایی :شاملو"

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 13:29  توسط حمید | 

  • چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون
  • دلم را دوزخی سازد        دو چشمم را کند جیحون
  • چه  دانستم  که   سیلابی    مرا     ناگاه     برباید  
  • چو  کشتی   اندر  اندازد      میان   قلزم    پرخون
  • زند  موجی   بر  آن  کشتی  که  تخته تخته بشکافد
  • که  هر  تخته  فرو  ریزد  ز  گرد شهای   گوناگون
  • نهنگی  هم  بر  آرد  سر   خورد   آن  آب  دریا را
  • چونان  دریای بی پایان  شود  بی آب  چون هامون
  • شکافد  نیز   آن  هامون     نهنگ  بحر فرسا   را
  • کشد  در قعر نا گا هان  به دست  قعر  چون قارون
  • چو این  تبدیل ها   آمد   نه هامون  ماندو نه  دریا
  • چه دانم من دگر چون شد که چون غرقست در بی چون
  • چه دانم های  بسیار  است    لیکن   من  نمی دانم
  • که خوردم  از دهان بندی   در این دریا  کفی افیون!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 4:9  توسط حمید | 
امروز داشتم دفتر هامو مرتب میکردم به یه شعر برخوردم! که توادامه مطلب میارمش!

اما قبلش در مورد تیتر بگم که: راستی به من چه؟

یا اصلا به تو چه؟

ببینید یه جمله قیدی تاکیدی!که شاید بتونیم با گفتنش

 تو خیلی از اتفاقات روزمره آرامشمون روحفظ کنیم!!؟

البته گفتم که خیلی جاها نه همه جا!!!!!

وحالا شعر که نمیدونم شاعرش کیه؟

"""""

زاهدا! من که خراباتی و مستم به تو چه؟

ساغرو باده بود بر سر دستم به تو چه؟

توکه مشغول مناجات و ذعایی چه به من؟

منکه در گوشهء میخانه نشستم به تو چه؟

تو به محراب نشستی احدی گفت چرا؟

من که شب تا به سحر یکسره مستم به تو چه؟

"""

دوستتان دارم ای ساده گان صبور! ساده گان صبور!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 17:17  توسط حمید | 
همیشه یکی از آرزوهام اینه که بتونم کودک بشم و

دنیارو با اتفاقاش از دید یه کودک ببینمو با همون منظر در موردشون تصمیم بگیرم!!

یه بچه همیشه سه تا چیز که همه چیزه به بزرگتر ها یاد بده:

۱- بدون هیچ دلیلی شادند

۲-همیشه یه چیزی برای سرگرم کردن خودشون پیدا میکنن

۳-برای به دست آوردن اون چیزی که میخوان از تمامی توانشون استفاده میکنند(حمله با تمام قوا)

"

البته اگر بزرکترا ببینن!!!!!!

نه؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 0:27  توسط حمید | 
میخوام از عشق بنویسم 

اینکه چرا عاشق میشیم

اینکه چه اتفاقی رخ میده که ما عاشق میشیم..............

میدونم که این چیزایی رو که میگم  براتون قبولش سخته!

من ادم تجربه گرایی هستم حالا این تجربه رو خودم بکنم یا دیگران فرقی نمیکنه برای من دلیل میشه.

و اما عشق.........

میدونید حافظ میگه :    یک نکته نیست قصهء عشق و وین عجب  

                                            کز هر زبان که میشنوم نا مکرر است!

حالا اون یک نکته از دید من چیه؟

عشق از دید من:

 زاییدهء یک برتری ست که عاشق یا واقعا" یا تیو خیال خودش تو معشوق میبینه

و حضور این برتری باعث تداوم عشق میشه

 و مسلما" با حذ ف این برتری فاتحهء عشق خوندست.....

 

دیگه روده درازی بسه!

فقط یک نکته اینکه یه سوال دارم؟؟؟؟

شما دوست من!

  فکر میکنی که برتری  معشوق تو این روزگار که عاشق رو دنبالش میکشونه! ...چیه؟

 

لطفا حتما" نظر بدین!!!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 14:35  توسط حمید | 
زروان

زروان  را در فرهنگ ایرانی به نام یزدان بیشتر می شناسیم: یزدان پاک

خدایگانی که در اساطیر دینی زردشتی اهریمن و اهورامزدا فرزندان اویند.

او را خدای زمان نیز میدانند    که معادل ژینوس در اساطیر یونانی است.

بر پایه اساطیر زروان میل به داشتن فرزند کرد

آنگاه سه هزار سال خود را در خویش ریخت تا اهورا مزدا را آبستن شود

که اهریمن بر اثر شکی که زروان می کند به صورت جفت در  کنار اهورا مزدا

شروع به رشد پنهانی میکند و چون اهریمن خبردار میشود که زروان می خواهد

که حکومت را به اهورا که زاده روان پاک خود بود بسپارد

زودتر از زهدان  بیرون آ مد و حکومت جهان را در اختیار گرفت..........................

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 9:20  توسط حمید | 
حمید هستم

در تهران به سال ببر(۱۳۵۲) " ماه دلو (بهمن)

نسبم هم شاید به زنی فا............................................. برسد(اهمیتی ندارد

از کودکی تا الان محله نارمک برای من راحت ترین جای دنیاست"  دوستش میدارم 

در مورد عقایدم بایست بگم  که سخت که بخوام شرح عقایدم رو بدم  چون که فکر می کنم نوشتنش باعث میشه که::: هر کسی از ظن خود شد یار من..........  .

 اما یک سری سر فصل از عقایدم میدم و باقی دیگه  ....  ....

در مورد مکاتب مختلف عقیده ام اینه که مکتبی درسته که اولا" در زمان حال نتیجه داده باشه

ثانیا" سر منزل مقصودش برای همه قابل رسیدن باشه

ثالثا" نقطه اتکاش انسانی باشه

فکر میکنم که تو دنیا برای بشر هیچ نیرویی برتر از قدرت کلام نیست" ابتدا کلمه بود. و...........

بقیه  قصه هم اینکه

"    آن یار کزو گشت سر دار بلند     جرمش این بود که اسرار هویدا میکرد "  گرفتی؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 13:50  توسط حمید | 
باز برگشتیم به صحبت خودمون!

میدونید چیه؟

من راه رو به روده درازی  نمیبرم! من فکر میکنم که جنگ اصلی بین دیدن و شنیدن !

قصه در مورد این دو تا حس که خیلی زیاده! مثلا اینکه: شنیدن کی بود مانند دیدن

یا: فاصله یه حرف ساده ست بین دیدن و ندیدن

                                   بگو صرفه با کدومه شنیدن یا نشنیدن!؟

و.......و.....و......

حالا من نظرم با تموم اونچه که این قصه ها میگن فرق داره!

من میگم دیدن کی بود مانند شنیدن!!

آره این اعتقاد منه. حالا چرا ؟ بهتون میگم.

من این اعتقاد رو درونی بهش رسیدم یعنی نه اینکه بدونم فقط بلکه حسش کردم

اما اینجا من باید یه سری مدرک برای این مدعا بیارم که میارم!

میدونید برترین نوع ارتباط بین موجودات ارتباط انسان با انسانه

و این ارتباط انسانی تنها وقتی که میرسه به حس شنیداری و کلام

حسمون رو کامل میتونیم به هم دیگه انتقال بدیم که مثلا چه احساسی داریم و یا چه خواسته ای یا چه نظری...!

شاید همین الان یه سری از دوستان بخوان که بگن خوب ما خواسته هامونو مینویسیم

تا به کمک بینایی خواستمونو برسونیم

اما نمیشه چون نوشته هر چقدر هم که کامل باشه نمیتونه رسانای خوبی باشه برای درونیات ماو دست آخراون میشه که: هر کسی از ظن خود شد یار من!!

حالا یه کمی فکر کنید! قوه ادراک آدمی شاید برترین موهبت الهی برای انسان هاست

و نزدیک ترین حس به این نیروی درونی حس شنواییه و شاید بتونیم بگیم که کاملترین پل ارتباطی

ادراک با جهان پیرامون حس شنواییه!!

باقی قصه رو خودتون پیدا کنید

من به عنوان آخرین کلام یه چیزیو میگم که جای تامل بیشتر میذاره برامون:

راستی خدارو هم نمیشه دید! نه؟

تو اساطیر دینی هم داریم که خدا رو هیچ کدوم از پیامبر ها ندیدن

و تنها کسانی مثل موسی مستقیما با خدا کفتگو کردن و شدن "کلیم الله"

حتما خدا هم یه چیزی میدونسته که شنیدن رو برگزیده !

خنده داره ! نه؟

 

شما چی میگید؟

برام بنویسید

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 15:25  توسط حمید | 
میدونید چیه؟

بایست ادامه مطلب قبل رو مینوشتم

 اما یه غزل رو که هی تو سرم میخوند اینجا گذاشتم تا

شاید خاموش شه !!!!!!

 

ماییم و........!

رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن

ترک من خراب شبگرد مبتلا کن

ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها

خواهی برو ببخشا خواهی بیا جفا کن

از من گریز تا تو هم در بلا تیفتی

بگزین ره سلامت ترک ره بلا کن

ماییم و آب دیده در کنج غم خزیده

بر آب دیدهء ما صد جای آسیا کن

خیره کشی ست مارا دارد دلی چو خارا

بکشد کسش نگوید تدبیر خون بها کن

بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد

ای زرد روی عاشق تو صبر کن وفا کن

دردیست غیر مردن آن را دوا نباشد

پس من چگونه گویم کین درد را دوا کن

در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم

با دست اشارتم کرد که عزم سوی ماکن

گر اژدهاست بر ره عشق ست چون زمرد

از برق این زمرد حین دفع اژدها کن

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 14:44  توسط حمید | 
میدونید چیه؟

مطلب قبلی اینقدر سنگین و طولانی بود که میدونم کمتر کسی حوصله کرده و تا آخرشو خونده!!

حالا میخوام یه مطلب دیگه با خاستگاه دیکه رو بنویسم

چند روز پیش داشتم به این مطلب فکر میکردم که:

 گستره تاثیر پذیری حواس ما چگونه است؟

اینکه مثلا یه چشم انداز در چه فاصله ای میتونه روی ما تاثیر بهتری داشته باشه؟

یا اینکه مثلا حس چشایی ما باید در کمترین فاصله با محرکش باشه تا ما تاثیر بگیریم؟

یا حس شنوایی ما چه جور صدایی رو و در چه فاصله ای متوجه میشه و عکس العمل نشون میده؟

و حس لا مسه در این خصوص چگونه است؟

یا حس بویایی.........؟

اصلا کدام حس تاثیر بیشتری رو درونیات ما داره؟

واقعیت اینه که راه ارتباطی ما با اطرافمون حواس پنجگانه ایه که اکثرا داریم .

البته شاید الان بگید که حس ششمی هم هست!!؟

درسته ولی این حس که میتونیم بهش غریزه یا نا خود آگاه یا هر چیز دیگه ای بگیم

هیچ مولفهءبیرونی  از اون نداریم! و شاید بیشترین تاثیر رو

 همین حس از دیگر حواس و بر دیگر حواس ما داشته باشه!!

میدونید منظور من یک حس از حواس پنجگانه است.

کدومش تاثیر بیشتری داره و کدومش شاید مهمتر میتونه باشه؟

برام نظراتونو بگید

 منم حتما براتون میگم!

منتظرم!!؟؟

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم تیر 1385ساعت 15:14  توسط حمید | 
بازم اومدم!

البته اینکه نبودم واسه این بود که یه عمل جراحی روی پام انجام دادم و اینجوری نبودم.......!

 

دوستان!

میدونید چیه؟!

تو اولین پستهام یه مطلب داشتم که شعر حافظ بود:

سالها دل طلب جام جم از ما میکرد      وآنچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد

حالا اینکه این شعر چه ربطی به این پست داره ؟ بهش میرسیم!

ببینید تو پست قبل به این نتیجه رسیدیم که دنیای مارو باور هامون میسازه

و این که این باور رو چه جوری بسازیم یا تغییرش بدیم مطلب اصلیه!

ما اکثر باور هامونو برامون شکل دادن که مثلا:

هر چی خدا بخواد !

یا هر چی پیش بیاد کاری از دست ما ساخته نیست!

و یا اینکه مثلا باوری که از خدا داریم که تصویر ذهنی ماست!

 که خداوند مارو تسلیم جبر کرده و ما اختیاری نداریم!!؟

حالا اگه میخوایم یه دنیای نو برا خودمون بسازیم

 هم باید اول باورامونو بسازیم چه باورهای غلط گذشته چه باورایی که از این به بعد میسازیم

از همین حالا بگم که مسلما کار سختیه و باعث زحمت بسیار!!

حالا یه سوال باورای ما چه جوری شکل گرفته؟

باور های ما بواسطه دریافت های ما از خارج از خودمون از زمان کودکی تا حالا 

و دریافتهای حسیمون از وقتی که قدرت تشخیص پیدا کردیم شکل گرفته

:مثلا یه بچه وقتی که خیلی کوچیکه هنوز براش رنگها هنوز مفهومی ندارن!

 هستن اما براشون اسمی نداره و به همین صورت چیزای دیگهمثل مزه هاو.....

ماییم که براش باور میسازیم که این رنگ آبیه یا این ترشه یا اینکه این داغه. خوبه . بده ........

این ابتدای ساخت سیستم باور سازی تو آدماست!

آجر به آجر این سیستم رو ساختمون میکنیم تا میشه یه آسمونخراش

که جلوش ایستادن خودمونو هم به وحشت میندازه!!

{راستی آدمو یاد آلبوم دیوار پینک فلوید میندازه !نه؟}

پس ما برا تغییر باورها باید خوراک و مواد اولیه کارخونه باور سازیمون که

همون سیستم فکری و در یافتهای حسی مون هستش رو تغییر بدیم!!!

یعنی اگه میخوایم باورمون مثلا این باشه که:

 ما به فلان موفقیت دست پیدا میکنیم

نباید تا حد امکان به چیزی خلاف این که حتما میتونیم  فکر کنیم

و منفی بافی نکنیم که  شایدو اگر و اصلا امکان داره یا نه!

و از لحاظ حسی هم حواسمون رو در معرض سیگنال های منفی در مورد اون هدف قرار ندیم

این موضوع و روش کم کم باعث میشه

 که ما بتونیم باور هامون رو بر پایه خوراکی که بهش میدیم  بسازیم و سیستم باورهامون رو تغییر بدیم

حالاهمه ما میخوایم این کارو بکنیم اما......!

اما اکثر ما آدما تحت تاثیر باور های گذشته  با کوچکترین مانع که سر راهمون ظاهر میشه

دنبال یه بهونه میگردیم که بگیم  :

 امکان نداره و سریعا بریم سر همون باور های گذشته که کاری از دست خودمون بر نمیاد!

ببینید خیلی ساده و خیلی هم سخته!

شما ها چی میگید؟

برای حسن ختام یه بیت شعر میارم بهش فکر کنید:

آب کم جو تشنگی آور به دست         تا بجوشد آبت از بالا و پست!

تا بعد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 14:20  توسط حمید | 
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 15:29  توسط حمید | 
بازم اومدم تا با هم یه تبادل نظر بکنیم!

حالا...

ایندفعه میخوام به این بپردازیم که دنیای ما و اتفاقاتی که برا مون می افته رو چی میسازه؟

یعنی چه جوریه که مثلا این اتفاقات برای یه نفر می افته!

یکی بدبخته یکی خوشبخت! یکی عاشق یکی فارق!

و و و...

برام بنویسید!؟

میدونید که تو پست بعدی نظر خودمو میگم

حالا نوبت شماست!

منتظرم

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 15:10  توسط حمید | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
راستش من این صفحه رو برا این درست کردم که : یک- واگویه گفتگوهای درونیم رو تا جاییکه میشه بتونم توش بیارم. دو- مثل یه دفتر شعر باشه برام چون شعر از دوست دارم وفکر میکنم که یکسری چیز هارو که به کلام معمول گفته نمیشه رو در لفافه’ شعر پیدا میشه کرد. سه- اینکه جایگاه ارتباط و آشنایی باشه با کسانی که..............(میدونی چیه من از ابهام خوشم میاد برای اینکه انجایی که ابهام هست روشنگری هم هست)

نوشته های پیشین
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
شهریور 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
آذر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
پیوندها
چکاد
یاسمن
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان